آدم یک وقت هایی به آگاهی می رسد که شاید اگر ده سال فکر می کرد به آن نتیجه چند ثانیه ای نمی رسید.
دیشب که خوابم نمی برد فرندز را برای بار سوم می دیدم، فصل ۶ آنجا که راس زور می زد از ریچل طلاق نگیرد که سومین طلاقش نباشد. اما ریچل نمی خواست با او زندگی کند.
آنجا مغزم گفت کلیک! مثل لحظه ای که سیبی بر سر نیوتن سقوط کرد، من فهمیدم که سه بار یک اشتباه را انجام داده ام، آدم هایی را دوست داشته ام که من را دوست نداشته اند یا من را آنطور که دوست داشتن برای من معنا می شود دوست نداشته اند و به روش خودشان دوست داشته اند.
و بعد سومین اشتباه که با پیدا شدن عالی ترین آدم زندگیم اتفاق افتاد، عالی بی نظیر و کم ایراد، به قول خانم گردآفرید با وجود! اما عزیزم دوستت ندارد.
در لحظه ی آگاهی همه ی آن حجم از دوست داشتن که قلبم برایش جا نداشت، بیهوده به نظر می رسید، من آدمک چوبی بودم که میخواست پسر واقعی باشد و فهمید افسانه ی پینوکیو حقیقت ندارد.
داشتم چه کسی را گول می زدم، من یک عابر بودم، او یک عابر بود.
مثل راس داشتم زور می زدم و دلایل حوصله سر بر می اوردم، مو را از ماست می کشیدم تا اندک توجه او را پررنگ کنم اما واقعیت همان بود، باید قرارداد فسخ می شد، راس باید از ریچلی که او را نمی خواست جدا می شد حتی اگر این سومین طلاقش باشد.
آن همه علاقه فعلا خاموش شد، او آدم مهمی است، عابری است که در پوششی از الماس و جواهر می درخشد اما باز هم عابر است، تمام شد.
کمی درباره ی وبلاگ...ما را در سایت کمی درباره ی وبلاگ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 128